من هنوز هم با خودم با همین آغوش ِ ساده
با همین دستان ِ گرم سخن می گویم
می گویم
بیا یک بار هم شده دهان دستهایمان را بگشاییم
و دل به لمس ِ ساده ی همان که نامش بوسه است بسپاریم
این بار که چشمانت را بستی
دستهایم را به خاطر بیاور
و بدان من هنوز با همین دستان ِ گرم
سخن از داستان ِ سردی می گویم
که حرمت ِ بوسه ی لامسه را فراموش کرده است
آنقدرها هم مهم نیست
ما دیگر غریبه شده ایم
حالا که دیگر به لامسه هم یکدیگر را نخواهیم شناخت
این منم که هنوز در داستان ها زندگی می کنم

4 comments:
حالا که دیگر»
به لامسه هم
یکدیگر را
«نخواهیم شناخت
آنجا که ذهن از طریق فرآیندهای شناختی از شناخت ناتوان می ماند
لامسه شاید اصیل ترین ابزار کسب شناخت
باشد و عجیب اینجاست که شناخت حسی از طریق لمس هم نهایتآ در چارچوب فرآیندهای ذهنی و مغزی صورت میگیرد
پیشاپیش اعتراف میکنم که فرق است میان شناخت حسی و شناخت احساسی
و آفرین
به مهرک
آنچه می گویی را نمی دانم ، من تنها یک چیزهایی احساس می کنم، همین
احساس مقدم است بر دانستن(ادراک) و به طریق اولی، بر شناخت. پس خیلی هم با
دانستن فاصله نداری پسر جان
آقا این رسمش نیست که نه بشه اینجا پیدات کرد نه بشه خصوصی گذاشت! شاید
ما دلمون نخواد عمومی بذاریم آخه
Post a Comment