Monday, July 04, 2011

Light Dancing

برایم برقص شاهزاده شهر ریتم های فراکتالی
من اینجا منتظرم
من اینجا با یک لیوان آب پاپایا نشستم توماسینای عزیزم
اصلاً قرارمان هر شب دوشنبه این باشد
که اتفاقی دستت را بگیرم
ببرمت کافه پایین خیابان
تا برایم برقصی
و بعد خودت را ول کنی توی بغلم
فقط اجازه بده وضو بگیرم
وضوءٌ علی وضوء، نورٌ علی نور
راستی نگفته بودی نورها هم می رقصند

6 comments:

محبوب said...

سلام...
خوشحالم که روزهایی که می اومدم تو خاکسفورد و فقط اون جملات بالای صفحه رو که هر روز نو می شدو می خوندم گذشت و نوشته هات رو هم می خونم... سازش ِ سعید، تنها نظری که دارم در مورد پست هات اینه که باید خوندشون و مزه مزه کردشون و حس اش کرد و سکوت... دوس ندارم دستشون بزنم یا تحلیلشون کنم.. همین جوری ناب اند و تر و تازه...
راستی دولت مهرپرور کافه ام رو بست و من شاندل شدم...

Saeid Sazesh said...

به محبوبه

سلام
مطمئنم از آن جمله های بالای صفحه که هر روز تغییر می کنند ، ناب تر و تازه تر یافت نمی شود
ممنون بابت ابراز لطفت
تحلیل کنی و بنویسی بد نیست ، من هم می فهمم چقدر توانسته ام آنچه می خواهم را بیان کنم
امیدوارم همه ما روزی مهر ورزی واقعی و مهر ورز اصلی را بشناسیم

شبلی said...

نمیدونم چرا بی اختیار به یاد«زن اثیری» بوف کور افتادم

شبلی said...

آقا قبول نیس؛ عکس من
display
!نمیشه

شبلی said...

!قبوله؛ شد

محبوب said...

به مهرک...
سلام مه رک جوووونم...
شد.. شد... اگه نمی شد هم می شد.. :D