Saturday, September 04, 2010

cheat because of shame


خیانت از روی خجالت



درست یادم نیست کلاس چندم ابتدایی بودم ، دوم یا سوم فکر می کنم
هر سال طبق عادت خانوادگی تابستان که می شد بعد از تیر ماه می رفتیم انزلی خانه ی پدربزرگم. همه خاله ها و بچه هایشان هم بودند و چقدر کیف می کردیم تو اون یه ماهی که انزلی بودیم ، تمام سال پولهایم را تا جایی که دلم طاقت می آورد جمع می کردم واسه اون یه ماه ، چقدر می شد؟ 500 تومان ، 100 تومان دیگه هم از مادرم می گرفتم و کل یک ماه را پادشاهی می کردم
عشقم هم این بود که دنبال پیرمرد گاریچی بستنی فروش بیفتم و بستنی بگیرم ازش، اونم می دونست ما هر سال کی میاییم ، کل یک ماه ساعت 10 صبح دم خونه بابابزرگم بود و شعر می خوند : " بدو دنی ، شیر و گلابه بستنی" ما هم دنبالش می دویدیم و می خوندیم باهاش و صداش می کردیم : بدودنی
تو یکی از این شعر خونی های بچگی با دختر همسایه که حدوداً هم سن و سال خودم بود دوست شدم
خلاصه تا جایی که مادرهایمان اجازه می دادن تو کوچه باشیم، بازی می کردیم که عموماً خاک بازی بود ، چون خاک اونجا شن و ماسه ای بود من دوست داشتم با خاکش تونل بسازم و ساعتها مشغول ساختن انواع راههای پیچ در پیچ و درهم می شدم و کل این مدت اون منتظر می نشست و منو نگاه می کرد منم در عوض بعد این که کارم تموم می شد و بهم می خندید می بردمش نونوایی و از شاپور آقا یه چونه نون خام می گرفتم یه مجسمه ی کله ی اسب می ساختم واسش می دادم بپزه، بنده خدا هم به ساز ما می رقصید و می پخت واسمون . کارمون همین بود ،بدودنی بستنی ، خاک بازی ، نونوایی وآلاسکا اخته ،زیاد هم حرف نمی زدیم فقط باهم بودیم
یکی از روزها رو طاقچه ی خونه بابابزرگ نشسته بودم و داشتم آدمهایی که از کوچه رد می شدن و می شمردم که دیدم داره از سر کوچه میاد و یه پلاستیک یخ هم دستش بود و به نظر سنگین می رسید . یادم میاد اونروزها مردم یخ زیاد می خریدن ولی خاطرم نیست واسه چی؟ چون یخچال بود. نمی دونم شاید فریزر خانگی نبود هنوز، آره، تا دیدمش که پلاستیک سنگین دستشه و داره اذیت می شه سریع دویدم بیرون خونه و طبق عادت همیشگی بدون هیچ حرفی پلاستیک یخ رو ازش گرفتم ،چند قدمی باهم برداشتیم بعد من واسه اینکه نشون بدم چقدر قوی هستم شروع کردم به دویدن، تا رسیدم دم در خونه شون و ایستادم ، یهو پلاستیک یخ پاره شد ، من و میگی ، کل دنیا رو سرم خراب شد ، همین طور که یخ ها رو زمین خورد می شد من هم می شدم ، هنوز حس اون لحظه یادمه ، خیلی سخت بود ، من فرار کردم ، سریع دویدم تو خونه بابابزرگ تمام تونلهایی که با خاک تو حیاط ساخته بودم رو خراب کردم بدترین جاش اینجاست که وقتی شنیدم مادرش داره دعواش می کنه واسه یخها و رفتم از پنجره دیدم داره تو کوچه کتک می خوره فقط نگاه کردم
انقدر خجالت می کشیدم که نگاش کنم که نمی تونستم برم بیرون آخه اون هم نمی گفت به مادرش که تقصیر خودش نبوده و فقط کتک می خورد ، از اون روز به بعد من دیگه از بدودنی بستنی نخوردم ، من دیگه مجسمه ی نونی نساختم و نخوردم ، از اون روز به بعد از آلبالو اخته بدم میاد ، از اون روز به بعد من دیگه هرگز خاک بازی نکردم
چند روز بعد با یه دختر دیگه تو اون کوچه دوست شدم یادم نیست واسه چی اینکارو کردم شاید می خواستم فراموش کنم، ولی جالب اینجاست وقتی ازم خواست واسش مجسمه نونی درست کنم ، قبول نکردم و باهام قهر کرد
یه روزی هم مامانم گفت که اونا اساس کشی کردن از اونجا
حالا 17 - 18 سال از اون جریان می گذره ، ولی هر سال که میرم انزلی با اینکه دیگه نه بابابزرگ هست و نه خونش ، من می رم همون جا که یخ ها خورد شدن، جلوی در خونه ی اونا ، می ایستم
 تا همیشه یادم باشه
مردونگی این نیست که چقدر زور داری ، مردونگی به اینه که چقدر پای کاری که کردی می ایستی

تا همیشه یادم باشه
اگه با کسی به هم زدی ، واسه فراموش کردنش سراغ کس دیگه ای نرو

تا همیشه یادم باشه
اگه کسی خواست کاری براش انجام بدی ، مطمئن نباش تو رو واسه خودت می خواد

تا همیشه یادم باشه
زندگی با یه بستنی خوردن شروع می شه و تحملش اندازه ی یک کیسه پلاستیک ساده ست

پ.و
________________________________________
یک : بی شک ناب ترین لحظات بین دو نفر تو سکوت تجربه می شه

دو : روزی مجسمه ای بزرگ از سر اسب با خمیر نانوایی خواهم ساخت و در بزرگترین تنور دنیا خواهم پخت بعد آن را در کنار بزرگترین تونل دنیا که با شن خواهم ساخت قرار می دهم ،بعد روی آن خواهم نوشت اینها را پیرمردی ساخت که برای معاش خانواده اش آواز می خواند و بستنی می فروخت

8 comments:

محبوبه said...

فوق العاده بود سعيد..
ياد دوران كودكي ام انداختي و لرزونديم . در عين خنديدن لرزيدم و در عين لرزيدن خنديدم..
دوران كودكيم پر از اين بستني خوريا و پلاستيك پاره كردنا بوده اما نمي دونم چرا هيچ وقت مث تو يا داداشم همه اون خاك بازيا و .. رو نذاشتم كنار..! يه بار دادشم از رو بچگي يه كاري كرد و ديگه تابستون با ما نيومد گنجيشك بزنيم! ديگه نيومد...ياد اون افتادم. ولي من هيچوقت بعد از همچين اتفاقايي جرئت ترك صحنه رو نداشتم..! شايد دخترم .. شايــــــــــد.. نمي دونم...

sn_almirdamad said...

منم از اون مجسمه نونی ها می خوام الان اخه؟چی کار کنم حالا اخه؟

Saeid Sazesh said...

به محبوبه

این خوبه که صحنه رو ترک نمی کردی حداقل مجبور نیستی مثه یه مجرم همیشه برگردی سر صحنه ی جرم
برای آن گنجشک های بیچاره بیشتر خوشحالم و امیدوارم این یکی رو کنار گذاشته باشی

Saeid Sazesh said...

به آزاده

هستند کسانی که هنوز مجسمه نونی می سازند
خودت هم می توانی دست و آستینت را بالا بزنی

شبلی said...

Bravo Sazesh; I was extremely touched by this post...
نوستالژی زیبای پست رو سخت دوست داشتم و در عین حال این واقعیت رو که مطلب علاوه بر این نوستالژی دلنشین به خمودگی و غرق شدن در خاطرات ختم نمیشه بلکه انگار همون نوستالژی در پاورقی دو انگیزه ای میشه برای حرکت و امید ساختن مجسمه بزرگی از سر اسب و... هرچند که عامل زیربنایی همه اینها نهایتآ چیزی نیست جز حضور به جا مانده همون نوستالژی. کمتر دیدم نوستالژی خودشو نبازه و به مشتی واکنشهای افسرده وار نوشتاری منتهی نشه
مطلب درواقع برشی بود به یک مقطع و موقعیت خاص از زندگی کودکی و به زیبایی ارتباط داده شده بود با زمان حال و آینده
پایان بندی فوق العاده بود و هم پایبندی و پایمردی کاراکتر متن
در بسیاری از تحقیقات علوم رفتاری حقیقت پاورقی یک ثابت شده و دست اندرکاران این علوم معتقدن که بخش اعظم ارتباطات خصوصآ عاطفی به شیوه های بسیار تآثیرگذار غیرکلامی انجام میشه

بعد از مدتها سعید سازشی رو که دلم سخت براش تنگ شده بود تونستم در این نوشته ببینم

Saeid Sazesh said...

به مهرک

البته عامل زیر بنایی پاورقی دوم را در جمله آخرش نوشته بودم ،که همانا بیانی نوستالژیک از "مثقال ذرة خیرً یره" بود

از دقت و حسن نظرت ممنون همچنین بابت تعریفت

سعید در همه ی نوشته هاش هست فقط گاهی بعضی عوامل زیربنایی باعث می شه آدم تاچ بشه
مثل من که هی دنبال نویسنده ی آقای آموزگار و شاه لحاف می گردم که تاچ بشم
یعنی من دلم واسه تاچ شدن تنگه یا نویسنده؟
نویسنده ی اون متنها هم توی همه ی عکسها و نوشته هاش هست و من دنبال چیز خاصی ازش نیستم واسه دلتنگی، واسه دیدنش یکم وقت و دقت لازمه(أفلا یتدٌبرون) ، همین

سعدی توی همه شعراش هست نه فقط تو اشعاری که ما حفظیم و مارو تاچ کرده

نکته سوم این نوستالژی به من یاد داده ، اگه به خاطر تاچ شدن کسی رو بخوام ، "مطمئن" نمیشم اونو واسه خودش می خوام

شبلی said...

این نیست که آدم کسی یا چیزی رو برای تاچ شدن بخواد اما این هست که با بعضی چیزها آدم بیشتر از بقیه تاچ میشه. خیلیها از کلام مدد میگیرن و اینو ابراز میکنن خیلیها هم نه. شاید دقیقآ همون "وقت و دقت" که اشاره کردی در این قبیل موارد به وقوع می پیونده و باعث میشه که فرآیند دیدن یا تاچ شدن با وضوح بیشتری انجام بشه
ضمن اینکه معتقدم میل به تاچ شدن با یک نوشته چیز بد و مذمومی هم نیست و وقوعش برآیندی است از توانمندی قلم نویسنده و نیاز خواننده به تاچ شدن از طریق یک اثر که نیازی است معقول و مشروع

Saeid Sazesh said...

به مهرک

تمام این تاچ شدنها را در پاسخ به جمله آخرت نوشتم ، که شاید منظوری فقط برای نشان دادن علاقه به این نوع نگارش داشتی و این بار من با دقت نخوندم
به هر حال همه مثه هم دنیا رو نمی بینن و مثل هم ابراز نظر واحساس نمی کنن
لذا حق با شماست