گویند روزی شاه سلطان با خدم و هشم عازم شکار شد ، به ناگه هوا تیره گشت و سرمایی عجیب در گرفت ، شاه را پرسیدند چه کنیم ؟ فرمود منقل را بر پا سازید و چای نبات زعفرانی بر آن بنهید ، چنان کردند و شاه مشغول شد و دمی بیاسایید ، پس از لختی غرید و نگهبان را خواست ، از او پرسید : ای سرباز خارج ز سرای ما چه خبر است ؟ سرباز پاسخ داد : فدای قبله ی همایونی طوفانی عجیب و سرمایی سخت جانسوز است. شاه خشمگین شد و چنین دستور داد : ای نگهبان برو و به سرما چنین بگو که بیاید این را بخورد و با وافور به آلت مبارک اشارتی نمود ، خبرش را هم برای ما بیاور
:نگهبان به تگ رفت و چنان کرد و باز گشت و پاسخ داد
:اعلا حضراتا چنان کردم و چنین شنیدم
هوووووووو ، آلت همایونی به سلامت که دستمان به آن نرسد فلذا خواهر نگهبانان را خواهم گایید
و باشد که بخوانید و پند گیرید که استکبار هیچ غلطی نمی تواند بکند
و آنها که ندانند و نخواهند بدانند و همانا آنها از زیان کارانند
والناس کلها نجهبان(نگهبان) و لا ریب فی قلب ملک العزیز الحکیم
2 comments:
چه سعادتی بالاتر از نگهبان شاه بودن؟!
تمتع برد هم نگهبان و هم خواهرش
ز گرما و سرما و هم نخوت سرورش
به مهرک
نظرت مرا متوجه اشتباهم در مورد کاربرد جمله ام کرد . البته آنچه در مورد خواهر نگهبانان به کار بردم نظیر این است که می گوییم " پدرش را در می آورد " که مقصود اهانت به جمله پدران عزیز نیست
البت که حرجی بر من نیست و تنها سخنان شاه عزیز حکیم بی کم و کاست نقل گردیده و آنچه مایه تمتع است ز زبان سرما بیان شده است
و در پایان دست به دعا بر می دارم و از خداوند می خواهم آنان که طالب سعادتند را به مطلوب برساند و ایشان را با جمله پادشاهان محشور گرداند. الهی آمین ، الله یحب سعادت طلبین
Post a Comment