یکی آتشین تیر گرفتش به چنگ در این شام ِ تیرشید نکردش درنگ
برفت آسمان بهر دیوان به تنگ چو بشنید سور تیرش بگشت همچو زنگ
بیفروخت جهان آتشین روی و رنگ به نامردمیگان بماند شرم و ننگ
چو آمد فرود آن یکی چوب جنگ زمین ناله کرد چه از خاک و سنگ
زدود و تبه کرد ز من زرد ِ رنگ بیامد به من سرخی اش بی درنگ
کنون بهر آن رسم پاک و قشنگ چوخورشید بهرام شود تیره رنگ
فروزم یکی آتش از چوب و سنگ کنم دور از روان کین و ننگ
No comments:
Post a Comment